تبليغاتX
آدراپانا
آدراپانا

 

زن قداست دارد ....
براى با او بودن بايد مرد بود !
نه نر ... !!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20ساعت 11:44 PM توسط حسین میرزایی|


از انسانها غمی به دل نگیر" زیرا خود نیز غمگین اند" با انكه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند"پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند...!(دكتر علی شریعتی)

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/16ساعت 3:48 PM توسط حسین میرزایی|


دل من میشکند

هر کجا اشک یتیمی رنجور

میچکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

دل من میشکند

حالت دخترکی کوچک وتنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

دل من میشکند

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد غریبی که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من میشکند.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 12:59 PM توسط حسین میرزایی|


به که گویم خسته شدم؟ به که گویم این سنگینی احساس را؟

به که گویم که دلم گرفته؟ به که گویم که چرا و چگونه او رفت؟

تو میدانی؟

به او گفتم...

به او گفتم چه شد از من بریدی؟ دلم را یک شبه خسته تو دیدی؟

به ناگاه بهانه ای آورد برای رفتن، برای دل بریدن و جستن.

بپرسیدم چه شد ای عشق دیروز؟ تو که با من تا آسمان ها می پریدی! به وقت من، با من و به دور از من با ملائک می پریدی؟

گفت: برو با عشق دیگری، خداحافظ ای دوست...مرا هم از یادت دور انداز...افسوس!

به خود آمدم دیدم که او نیست، تن سردم مانده و تاریکی شب.

نمی دانم چه شد آن روز تیره؟!

عمریست کنار این پنجره مینشنینم و با خود می گویم به که گویم؟

به که گویم حرف دلم را؟ به که گویم که آخر این عشق چیست که مرا محبوس کرده در زندان دنیا!؟

چندیست هم که خسته شده ام از اینکه با خود میگویم به که گویم!

حال نمی دانم که به که گویم که خسته شدم...!

تو میدانی...؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/01ساعت 3:24 PM توسط حسین میرزایی|


خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم...

تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم...

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم...

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم...

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟؟؟....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/01ساعت 3:12 PM توسط حسین میرزایی|


خدایا سوالی دارم!

هرقدم که برمیدارم سنگ ها با اشتیاق به طرفم  می آیند٬ گویی شکستنم را دوست دارند!

وقتی گوشه ای میشینم غم ها به سرعت اطرافم را میگیرند٬ گویی ناله هایم را دوست دارند!

وقتی عاشق می شوم سردی و بی احساسی به سوی عشقم میرود٬ گویی مرگم را دوست دارند!

آخه مگر شکست٬ ناله و مرگ دوست داشتنی میشوند...!؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 11:13 AM توسط حسین میرزایی|


من خدا را دارم!

 کوله بارم بر دوش.. سفری می باید. سفری بی همراه...گم شدن تا ته تنهایی محض...سازکم با من گفت.هرکجا ترسیدی!از سفر لرزیدی!تو بگو از ته دل من خدا را دارم..

من خدا را دارم..من سازم چندیست... که فقط با اوییم

نوشته شده در شنبه 1390/01/20ساعت 4:13 PM توسط حسین میرزایی|


بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/17ساعت 12:53 PM توسط حسین میرزایی|


ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم

 تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم.

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16ساعت 4:4 PM توسط حسین میرزایی|


قلب من میگه که هستی اماچشام میگه نیستی

خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی

چشام میگه تو رفتی ولی قلبم میگه که هستی

حالا که همش خیاله بزار دستت و بگیرم

بزار تو فرض نگاهم با تو باشم تا بمیرم

بزار عاشقت بمونم

حالا که همش یه رویاست

بزار دلتنگت بمونم

بزار عاشقت بمونم

مگه میشه تو نباشی تو مثل نفس می مونی

دست های گرمتو کاشکی تو به دستای من برسونی

بی تو قلبم بی پناهه    میمیرم وقتی که نیستی

مگه میشه باورم شه    که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله

بزار عاشقت بمونم...

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:47 PM توسط حسین میرزایی|


نگو:   بار گران بودیم و رفتیم...

نگو:  نامهربان بودیم و رفتیم

نگو....؛اینها دلیل محکمی نیست...

بگو با دیگران بودیم و رفتیم!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:43 PM توسط حسین میرزایی|


من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:32 PM توسط حسین میرزایی|


خودت را بشناس اما به آن مبال  . اُرد بزرگ

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:21 PM توسط حسین میرزایی|


.

Don’t go for looks , they can deceive

Don’t go for wealth , even that fades away

Go for sum1 who makes u , smile becoz only a smile makes

a dark day seem bright

دنبال نگاه ها نرو ، ممکنه فریبت بدن

دنبال ثروت نرو ، چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه

دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی ، چون فقط یه لبخنده که میتونه

باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:17 PM توسط حسین میرزایی|


اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است . اپیکتت

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:8 PM توسط حسین میرزایی|


" وقتی دوست می داری، دلت می خواهد زنده باشی و وقتی کینه می ورزی، آرزوی مرگ می کنی.
کنفسیوس "
نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 5:4 PM توسط حسین میرزایی|


لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که گذشت

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 1:0 PM توسط حسین میرزایی|


هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه :
او دوستم ندارد ...
نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 12:48 PM توسط حسین میرزایی|


یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 12:11 PM توسط حسین میرزایی|


خدایا سرده این پایین از اون بالا اگه میشه نگاه کن
  

یه کاری کن اگه میشه فقط گاهی قلبمو پاک کن

خدایا سرده  این دستام از اون بالاببین میلرزه

مگه حتی همه دنیا  به این دوری به این سردی می ارزه

تمومش کن دیگه بسه شدم از زندگی خسته

یه زخمی دارم از درد ش میسوزمو میخام بمیرم

خدایا من دارم میام کمی با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منو یه گوشه ای جاکن

دیگه

دیگه از دنیا بریدم دلمو گرفته

توکجایی تا ببینی

همه جا رو غم گرفته...

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 11:38 AM توسط حسین میرزایی|



مطالب پيشين
» مردانگی!
» همه را دوست بدار...
» دل من میشکند...
» خسته...!
» خدای وفادار
» خدایا سوالی دارم!
» من خدا را دارم...
» بقا از آن کیست؟
» مسجد و کفش!
» بذار عاشقت بمونم...

Design By : Pars Skin